اونقدر ننوشتم که دلم میسوزه برای وبلاگم

این مدت خاطرات بد و خوب با هم داشتم.

از خوباش بگم تا بلکه بدهاش برای همیشه فراموش بشه 

رفتیم روسیه. لحظه لحظه سفر تجسم رویای چند ساله من بود. اونقدر بهم خوش گذشت که هنوز انرژی دارم

اول مهر نزدیکه و من یه عالمه کار دارم و یه عالمه ذوق نمیدونم چهجوری این همه عاشق معلمی شدم. امسال ۲تا درس رو برای اولین بار باید درس بدم.

باید گوشت و مرغ بخرم لوبیا سبز و ... خلاصه باید فریزر رو پر کنم. کمدها رو مرتب کنم. 

زندگی اونقدر سریع میگذره که نمیدونم دخترم کی داره بزرگ میشه

/ 0 نظر / 58 بازدید